X
تبلیغات
رایتل
من و دخترم
آرشیو
سه‌شنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1384

بنام خدا

بازم سلام.

به امید خدا اثاث کشیمونم تموم شد. البته هنوز یه کمی خورده کاری مونده. ولی در مجموع کارامون تمومه.

تقریبا از شرق تهران اومدیم غرب ؛ از تهرانپارس به پونک.

خدا رو شکر اینجا از خونه قبلیمون بزرگتره و همسایه ها هم همه خوب و بی آزارن . از قبض های نجومی آب و گاز و اجاره خونه هم خبری نیست. (بر عکس خونه قبلیمون)

اینجا تقریبا همه مثل خودمونن. یه زندگی دانشجویی و تقریبا ساده دارن. تو هر واحدی تقریبا یه بچه پیدا می شه.

در مجموع اینجا دو تا ساختمونه که هر ساختمون 10 واحده.

واحدا هم زیاد خوش ساخت نیست . ولی خوب به قول معروف مفت باشه ، کوفت باشه !!!
کلا از وضعیت فعلی راضیم البته اگه دیگه سوسکی مشاهده نشه .( آخه اوایل که اومده بودیم چند فروند سوسک خفن رویت شده بود.) فعلا که هرجا درزی چیزی بوده گرفتیم. ایشالا که دیگه ریخت کریهشونو نبینم.
راستی فاطمه هم سلام می رسونه. اونم اینجا چن تا دوست پیدا کرده.
از بعد از عید تا حالا کلی شیطون شده . از وقتی هم که ۲ تا دندون کوچولو درآورده کلی شیطون تر شده. یه روز خودش دست زدن رو کشف کرد ، بدون اینکه ما یادش داده باشیم و دیدیم برا خودش داره دس دسی می کنه و همینطور سر سری که اونو خیلی وقته کشف کرده. صبحا که از خواب پا می شه جزء اولین کارای باحالش همین دس دسی کردنه.

از نظر حرکتی و کلامی هم پیشرفت های خیلی خوبی داشته. از قبل از عید ماما، بابا، دادا،باما ، و کلمات زیادی رو ادا می کنه. اوایل فکر می کردم خیلی از کلمات مثل ماما رو تصادفی می گه و معنیشو نمی فهمه. ولی بعدها که دقت کردم دیدم در مواقعی که گرسنس یا خوابش می یاد یا نیاز به کمک داره بیشتر اونو به کار میبره.

تو روروئک تقریبا خوب و روون حرکت می کنه و اگه چن دیقه حواسم ازش پرت شه کلی خراب کاری میکنه. اگه هم رو زمین باشه فوری خودشو ول می کنه رو زمین و شروع می کنه به غلت خوردن از این سر اتاق به اون سر اتاق و هرچی رو زمین پیدا کنه سریع اونو مزه مزه می کنه !!!

چن روز پیش یه اتفاق جالبی افتاد. وقتی که فاطمه داشت بند کتاب حمومشو می خورد من اونو از دهنش خارج کردم و گفتم اخه اخه . این کارو چن بار تکرار کردمو بعد از اون هر بار که می خواست چیزی رو به طرف دهنش ببره تا می گفتم فاطمه اخه ، دستشو میاورد پایین و از خوردن منصرف می شد. کلی ذوق مرگ شدم .

آخه فک کنم این اولین چیزی بود که بهش یاد دادم و اونم زودی یاد گرفت.

کاش زودتر بتونه حرف بزنه. شدید برا اون روز لحظه شماری می کنم تا بیشتر و بهتر بفهمم تو دنیای کوچولوی ذهنش چی میگذره.

 

 در مورد عکسا هم باید بگم که این عکسا رو تو یه عکاسی تو اصفهان گرفتیم.ولی  چون خانومه فایل اصلی عکسا رو نداد ما هم اونا رو اسکن کردیم. به  همین دلیل ممکنه کیفیتشون کمی پائین باشه .


 

                




              




              




             



    
             




                               


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 191960


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها