X
تبلیغات
بازی تراوین
من و دخترم
آرشیو
سه‌شنبه 21 آذر‌ماه سال 1385

مرکز امور زنان !!!

چن وقت پیش یه بنده خدایی باهامون تماس گرفت و گفت که برام یه کاری پیدا شده.یه قرار ملاقات هماهنگ کرد و ما رفتیم.

بله ساعت 7 صبح با مشاور رییس جمهور در امور زنان در مرکز امور زنان و خانواده(دفتر مشارکت زنان سابق). از هماهنگی ها یا ناهماهنگیهای اولیه و ... فاکتور می گیرم...

ساعت 8 بالاخره موفق شدیم این بنده ی خدا رو زیارت کنیم حدودا نیم ساعتی با هم صحبت کردیم ولی چون ایشون روز ملاقات مردمیش بود و زیاد وقت نداشت آخرش برام خلاصه کرد که ببین: از تواناییهای شما خیلی برای من گفتن تو باید تو فلان قسمت با فلان خانم ها کار کنی که همچین خصوصیاتی دارن برو چن روز وایسا کار کن. اگه دیدی میتونی مدیریتشون کنی وایسا بالا سرشون و گرنه به عنوان کارشناس مشغول شو.

منم قبول کردمو چون سرشون شلوغ بود زیاد کشش ندادم. چن دیقه بعد از بیرون اومدنم از اتاق ایشون یکی از کارمندای یه بخش دیگه اومد و اونم کمی روشنم کرد که ببین اینجایی که داری می ری کارمنداش تخصص تو زیراب زنی و کله پاکردن افراد جدید دارن. زیراب زدن کارمندای قدیمی و بقیه ی قسمتها و ضایع کردن و ... که دیگه جای خود داره. خلاصه بهم گفت که سعی نکن تواضع به خرج بدی و ... خلاصه خوب جلوشون در بیا.

خلاصه ما رفتیم طبقه ی مربوطه . حدود یه ساعتی معطل شدم تا جلسه تموم شه و با افراد مذکور روبرو بشم.

خیلی جالب بود بعد از حدود یک ساعت صحبت با کارمندای اون قسمت این قضیه ی زیراب زنی رو با چشم خودم دیدم. چون یکی از این خانم های محترم داشت جلوی خودم زیراب همون کسی رو که بهم یه هشدارایی داده بود و میزد.یه لحظه خیلی حالم بد شد ولی زورکی تحمل کردم.

بعد با هر کی مشغول به صحبت می شدم اولین چیزی که می گفت این بود که رشتت چیه و چرا کار تدریس نمی کنی؟(این سوال در راستای زیراب زنی اولیه بود) خصوصا به اون کسایی که می گفتن خوب حالا رشتت با اینجا چه تناسبی داره دلم می خواست بگم نه این که حالا شماها همتون رشته هاتون متناسب با این مرکزه مخصوصا اون خانمایی که تحصیلات حوزوی داشتن و از نظر خودشون همه کاره بودن!!!!

واقعا بعد کلی فکر کردن هنوزم برام قابل فهم نیست: این که آدم درس دینی بخونه و بدون خودسازی وارد کارای سیاسی و کلان مملکتی بشه بعدم صد جور ادعای خدا پیغمبری عجیب غریب داشته باشه و ...

یه بار که داشتم با یکی از این خانم ها صحبت می کردم یه دفه موبایلش زنگ زد .کمی صحبت کرد و یه دفه زد  کانال عربی. یک خفن عربی حرف می زد که حالا من که مثلا قدیما عربیم عالی بود حتی یه کلمه هم نفهمیدم. تو دلم گفتم صد رحمت به  آدمای وزارت اطلاعات!

وقتی رفتم خونه و قضایا رو برا شوهرم تعریف کردم کلی خندید و گفت پس اونجا برا خودش یه پا حموم زنونس!!! منم گفتم آره واقعا  یه چیز تو همین مایه هاس!

یه چیزی که خیلی منو ناراحت ومتاسف کرد این بود که علی الظاهر همه ی افراد اونجا افراد مذهبی و متدینی بودن ولی من در ظرف 3 روز و فقط 3 روز کلی ریاکاری تزویر دورویی زیراب زنی بادمجون دور قاب چینی نان به نرخ روز خوری مارمولک بازی فریب کاری سوء مدیریت غیبت دروغ و ... با چشم خودم دیدم.به والله قسم.

یه نکته ای هم که خیلی برام جالب بود این بود که با هر کدومشون که حرف می زدی یه دست آدمای زمان خاتمی رو می کوبیدن و ضایع می کردن بعد در مورد خودشون توضیح می دادن. با خودم گفتم نه که حالا شما ها خیلی گل به سر این مردم بدبخت زدین؟!

بعدشم این که والا ما نه کشته مرده ی آقای خاتمی بودیم نه آقای احمدی نژاد ولی به عنوان رییس جمهور مملکت برا هر دو شون احترام قائل بوده و هستیم. ولی این بندگان خدا طوری حرف می زدن که انگار رژیم به طور کلی عوض شده! جل الخالق !!!

و طوری از آقای احمدی نژاد یاد می کردن که من یکی که کلی برا ایشون تبلیغات می کردم و .. حالم بد می شد.

خلاصه بعد 3 روز ما هر چی زنگ زدیم به رییس دفتر خانم مشاور که بریم ازش وقت بگیریم وباهاش صحبت کنیم ایشون کما کان سرشون شلوغ بود و توفیقی حاصل نشد. تا اینکه یکی از خانم های محترمه به من گفتن که مسئول این قسمت خانم فلانیه و باید باایشون صحبت کنم نه با خانم مشاور!!!

خلاصه ما هم خام شدیم و رفتیم با این خانم مسئول چند کلمه ای حرف زدیم .من از ایشون پرسیدم که شما شیوه های همکاریتون به چه شکلیه و ایشون در جواب گفتن : ما رزومتونو بررسی میکنیم اگر قرار شد اینجا مشغول بشین باهاتون تماس می گیریم و بعدا در مورد شیوه های همکاری با هم صحبت می کنیم.

یه دفه مثل این که یه کاسه آب یخ رو سرم ریخته باشن خشکم زد.واقعا داشتم شاخ در می آوردم از این که خانم مشاور رییس جمهور به من میگه برو وایسا فلان جا رو مدیریت کن .اونوقت معاونش بهم می گه حالا ما رزومتونو بررسی می کنیم. واقعا تو دلم گفتم عجب مدیریتی و عجب جبروتی.خانم معاونی که خودشم چهار پنج ماه بیشتر نیست که داره اینجا کار می کنه انقدر اختیارات داره که ...

بگذریم. قرار بود بعد از 2-3 روز بهم زنگ بزنن و بهم خبر بدن .بعد از گذشت دو ماه هنوزم دارن بهم زنگ می زنن!

راستش کمی دلم می خواست که با خانم مشاور تماس بگیرم و این همه توانایی و قدرت و مدیریت قویشونو بهشون تبریک بگم ولی انقدر خاطره ی بد و نفرت انگیزی از اونجا تو ذهنم مونده که ترجیح می دم ماجرا کش پیدا نکنه و دوباره با اون آدما مواجه نشم و چهره های نورانی شونو زیارت نکنم! دلم می خواست بهشون بگم که خانم مشاور اگه منظور شما از نیروی شارپ و قوی یه آدم مارمولک و متظاهر و صد چهرس بیا من یه ملیون تاشو مفت بهت بدم .

هنوزم وقتی اون سه روز و خاطره ی مواجهه با اون آدما یادم می یاد خیلی ناراحت می شم و کلی به حال خودم و مردم این مملکت غصه می خورم.

شاید فک کنین چون اونا باهام تماس نگرفتن و به قول خودشون منو کله پا کردن ناراحتمو این چیزا رو گفتم. ولی باید بگم که حتی اگه بهم می گفتن بیا هم عمرا نمی رفتم.چون سر و کله زدن با همچین آدمایی واقعا آدمو دچار افسردگی و ناراحتی های روحی روانی میکنه. بگذریم از این که همون روز اول از حاج آقا صدیقی که خیلی قبولش دارم یه استخاره برا رفتن به اونجا گرفته بودم و جواب استخاره بد اومده بود.

الغرض می خواستم کمی درد دل کنم. خدا هممونو به راه راست هدایت کنه. آمین.


یکشنبه 12 شهریور‌ماه سال 1385

بنام خدا

۵شنبه ی هفته ی گذشته یعنی ۹ شهریور فاطمه رو از شیر گرفتم.بعد از ۲ سال و ۱۰ روز شمسی و ۲سال و ۳۵ روز قمری. خدا رو شکر که تونستم ۲ سال بهش شیر بدم.

دیگه خیلی خسته شده بودم و باید زودتر این کارو می کردم ولی چون فاطمه خیلی ضعیفه و وزنش کمه کمی تردید داشتم. بر طبق وزن موقع تولدش الان باید اقلا ۱۵ -۱۶ کیلویی باشه ولی ۱۰یا ۱۰.۵ کیلو بیشتر نیست. الهی قربونش برم بیچاره بعدش اذیتم نکرد.خیلی دلم براش کباب شد .  آخه همه ی عشق بچه شیر مادره و مادر مجبوره در حالی که شیر داره اونو از بچه دریغ کنه. بچه ی خواهرم موقع جدا شدن از شیر مادر ۲ماه شب تا صبح گریه کرد و منم منتظر همچین برنامه هایی بودم ولی الهی بمیرم بچم با مظلومیت تمام دیگه بی خیال شد. یه بار ازم شیر خواست و وقتی با مزه ی تلخ صبر زرد مواجه شد دیگه ادامه نداد و گفت مامانی «مم خراب شده!» یه بارم شب ساعت ۱ به زور منو به آشپزخونه برد و گیر داد که : « مامانی مم رو بشور!» ولی بعد با توضیح دادن این که خراب شده و خوردن کمی شیر پاستوریزه رضایت داد که بریم بخوابیم. از روز بعدش سعی کردم بهش خیلی محبت کنم که این قضیه رو دیگه فراموش کنه. تا حالا که باهام خوب را اومده. ایشالا تا آخرش همینجوری باشه.

از نظر گفتاری حسابی را افتاده و گاهی اوقات یه چیزای عجیب غریبی می گه که به عقل جن هم نمی رسه. در حال حاضر فقط کمی تو ضمایر مشکل داره ولی راحت همه جور جمله ای می سازه. شعرای زیادی هم یاد گرفته از شعرای تلویزیون گرفته تا کتابایی که براش می خونم.

مدتیه که دیگه نلفنارم جواب میده و عمرا نمی ذاره من اول تلفنو بردارم! فقط خدا نکنه که زهرا خالش زنگ زده باشه چون تا کلی با محمد حسین و خاله چاق سلامتی نکنه رضایت نمی ده که گوشی رو به من بده.

زبون ریختناش برای باباش هم که دیگه دنیایی داره. تا باباش می یاد خونه فقط ۱۰۰ بار می گه بابا خسته نباشی . بعدشم اگه باباش از خستگی روی زمین ولو شده باشه سریع می ره می شینه پشت باباش و میگه بابا پاسو (پاشو) و بعد پشت سر هم میگه: بویو (برو) اسب خوبم!  گاهی هم میگه: گان گان بیب بیب! و خلاصه کلی کیف می کنه.

واقعا گاهی اوقات بهش حسودیم میشه. به دنیای پاک و مهربون و پر از شیطنتش. وقتی از دست من یا بابا ناراحت بشه و گریه کنه با یه بغل و چن تا بوس زود ما رو می بخشه و شروع می کنه به خندیدن . بر عکس خیلی از ما آدم بزرگا که ممکنه تا مدتها کینه ی کسی تو دلمون باشه و نتونیم به راحتی اونو ببخشیم. واقعا بچه ها خیلی دنیای پاک و معصوم و دوست داشتنی دارن. خوش به حالشون.

راستی یکی دو هفته پیش یه تولد کوچولو هم خونه ی بابابزرگ براش گرفتیم. آخه بنده خدا بابام یه خورده کسالت داشت که اونم جریان مفصلی داره و نمی تونست بیاد خونه ی ما. ما هم کیک و میوه خریدیم و خراب شدیم خونه ی اونا تا بابام هم تو تولد فاطمه باشه. خیلی خوش گذشت. جای شما خالی. ایشالا اگه عکساش دستم برسه چن تاشو اینجا میذارم.

خوب دیگه فک کنم کوپنم برا این دفه دیگه تموم شد. پس فعلا با اجازه.


چهارشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1385

   دلم می خواد دوباره بنویسم....

                      خدایا کمکم کن.


پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1385
نحسی سیزده_ معجزه

 

صبح روز سیزده فروردین بود که با زنگ تلفن خواهرم از خواب بیدار شدم. ما رو برا نهار دعوت کرد به پارک سر کوچشون یعنی بوستان پلیس . کمی مردد بودیم برا رفتن . بابای فاطمه می گفت بمونیم خونه به کارامون برسیم .آخه تازه دیروزش از اصفهان برگشته بودیم و کلی کار داشتیم. گفتم بی خیال حالا بریم کارا باشه واسه بعد.خلاصه چادرمونو انداختیم رو کولمونو یه ماشین دربست گرفتیم و راه افتادیم. همت بر خلاف همیشه خیلی خلوت بود ولی دور و بر پارک لویزان خیلی شلوغ.خلاصه بعد از حدود نیم ساعت رسیدیم. جاتون خالی یه قرمه سبزی توپ زدیم تو رگ و بعدشم استراحت تو چادر و ...

فاطمه هم خیلی گرسنه بود بر خلاف همیشه که هیچی نمی خورد یه کمی برنج با کمی آب خورشت خورد. بعد از ظهر در حالی که همه مشغول خوردن آجیل و تنقلات بودن اونم تخمه خواست. دختر عمم گفت بهش بدم؟ منم کمی مردد شدم و گفتم یه دونه تخمه ژاپنی بده. تو عیدم زیاد پیش اومده بود که تخمه برمی داشت کمی میک میزد بعد می نداختش بیرون. ولی این بار من ندیدم که تخمه رو بیرون بندازه. بعد ده دیقه یه دفه دیدم کمی سرفه می کنه . انگار که چیزی تو گلوش مونده باشه. هرچی سعی کرد چیزی بیرون نیومد و یه دفه گلاب به روتون به طرز خفنی بالا آورد.همه ی لباسای خودشو و مانتوی منو کثیف کرد. بردمش تو چادر و لباساشو عوض کردم. بعد چن دیقه رو پام خوابش برد. تو خواب هم یه چن باری بالا آورد و هی بیدار شد. کم کم بساطمونو جم کردیم و رفتیم خونه ی خواهرم. اونجا بهش کمی آب دادم باز اونم بالا آورد.

خلاصه دیگه معدش خالی خالی بود و کم کم داشت زرد آب بالا می آورد. دیگه داشتم دیوونه می شدم. شوهر خواهرم ماشین داشت برداشتیم بردیمش بیمارستان تهرانپارس. دکتر شیفت یه نگاهی به حلقش کرد و گفت من چیزی نمی بینم. ببرید بیمارستان امیر اعلم تو خیابون سعدی. آخه اونجا بیمارستان تخصصی گوش و حلق و بینیه. برداشتیم بردیمش اونجا. اونجا هم کلی معطلمون کردن و ۲تا عکس از گلو و گردنش گرفتن و گفتن که تو گلوش هیچی نیست. دکتر اونجا هم گفت که باید تا صبح اونجا بستری باشه و اگه تخمه هارو بالا نیاورد فردا صبح بیهوشش کنن و از این شلنگای شبیه آندوسکوپی بکنن تو مریش و در بیارن. تازه می گفت کمی هم کار خطرناکیه چون ممکن باعث خفگی بشه. دیگه به زور خودمو نگه داشته بودم که اشکم سرازیر نشه. خیلی لحظات بدی بود. تا حالا انقدر دچار استرس و نگرانی نشده بودم. داشتم کم کم خام می شدم که بستریش کنیم که یه دفه خواهرم زنگ زد و گفت نمی خواد بستریش کنین . بعدشم گفت که یه جایی یه پیرزنی هست که با فوت کردن توی بینی بچه آشغالای گلوشو خارج می کنه. گفت که زنداداشم آدرسشو بلده. از بیمارستان زدیم بیرون و در حالی که بابای فاطمه شدیدا مخالف این کار بود سوار ماشین شدیم که بریم دنبال زنداداشم. تو راه فاطمه هر ۲ دیقه در میون زرداب بالا می یاورد و باباش هم کمی غرغر میکرد که نریم اونجا. اونجا بیشتر اذیت می شه . منم ساکت بودم و آروم آروم اشک می ریختم و دعا و نذر و نیاز می کردم. خلاصه زنداداشمو برداشتیم و رفتیم اونجا. یه خونه ی نسبتا محقر و کوچیک بود. وارد که شدیم دیدم یه پیرزن ترک و مسن ولی سرحال با لباس محلی اردبیلیها نشسته. بدون این که از ما چیزی بپرسه فاطمه رو نشوند رو پاش و دستشو کشید زیر گلوش. بعد به طرز خاصی از بینیش فوت کرد .یه دفه یه تخمه ژاپنی ازتو دهنش پرید بیرون. یه دفه چشام از تعجب گرد شد. فوت بعدی رو که کرد دو سه تا تخمه کدو پرید بیرون . اونا رم خودم دیروز تو قطار بهش داده بودم. و با فوت سوم کمی سیب و خیار ریزه اومد بیرون. مجموع این کارا شاید چند ثانیه هم طول نکشید. خانمه فاطمه رو داد به من. زنداداشم ازش پرسید چقدر می شه؟ و اونم به ترکی گفت مین تومن. یعنی هزارتومن. هم خیلی خوشحال بودم هم شدیدا متعجب و هاج و واج. اون حرفای توی بیمارستان و با این چند ثانیه فوت و ....حسابی گیج شده بودم . وقتی اون تخمه ها رو به بابای فاطمه نشون دادم اونم تا کلی وقت هاج و واج مونده بود وهی از من می پرسید که آخه چه جوری؟ چی کار کرد؟ و ....

اون شب دیگه فقط یه بار ساعت ۵/۱بالا آورد ۲ بارم فردا ظهرش بالا آورد.آخه معدش بدجوری تحریک شده بود و باید خیلی کم کم چیز می خورد. خلاصه دیگه بعد از اون بالا نیاورد و کم کم بهتر شد. با خودم فکر می کردم که اگه اون شبو تا صبح تو بیمارستان مونده بودم و فاطمه زیر آمپول و سرم همش می خواست داد بزنه و فرداشم بیهوشی و ... اونوقت من چه حالی داشتم؟ اصلا تصورشم منو می ترسونه. خدا رو صد هزار مرتبه شکر می کنم که کارمون به اونجاها نکشید و به خیر گذشت.

 

                      اینم چن تا از عسکای فاطمه تو اصفهان (سی و سه پل)

       

 

 

       

 

 

      

              

             


جمعه 12 اسفند‌ماه سال 1384
بنام خدا
سلام
دلیل ننوشتن این دفه دیگه واقعا تنبلی و ... نبود. حدود 2 ماهه که کامپیوترمون رسما تعطبیه و در نتیجه ایتنرنت نیز هم.
فک کنم آنفولانزای کامپیوتری گرفته. الانم که می بینید از خونه ی ملت کانکت شدم.
اللهم انزل الینا پولا کثیرا من السما لخرید الکامپیوتر الجدید ترجیحا من النوع اللب تاب مع سرعت البالا و الامکانات الکثیره.
لطفا همه آمین بگید.
فاطمه جونم هم ماشالا کلی بزرگ شده .کلی کارای باحال می کنه و دایره ی لغاتش هم انقد وسیع شده که فعلا مجال گفتنش نیست.
کلی حرف برا گفتن هست ولی فعلا امکانات نیست.
ایشالا بعد از برطرف شدن مشکلات خواهم نوشت.
پیشاپیش عید نوروزو به همه تبریک می گم.
موقع تحویل سال برا ما دعا یادتون نره .

چهارشنبه 16 آذر‌ماه سال 1384
انقده طولانی نوشتم خدا کنه خسته کننده نباشه ...

 

 

بنام خدای مهربون

خوب از کجا شروع کنیم؟؟؟ آهان از اینجا :

کلماتی که فاطمه منو با اونا صدا می کنه اینا هستن :ماما، مامایی ، مامانی، مانی،گاهی اوقات هم مونه !

وقتی منوبا این کلمات صدا می کنه به طرز خفنی احساس مامان بودن توام با یه لذت غیر قابل وصف بهم دست می ده و عین مامانای بزرگ کلی قربون صدقش می رم .خیلی کیف می کنم وقتی به کمک من احتیاج داره و با صدای بلند منو صدا می کنه: مامایی .... بیا.

دخترم هزار ماشاالله (و به قول مادر بزرگ باباش هزار الله اکبر) خیلی بزرگ شده. تقریبا دیگه همه چی رو می فهمه.هر چی که بهش بگی ،هر چی رو بگی بیار، ببر ، بده به فلان کس،نرو، برو ........ همه رو قشنگ انجام می ده.

یه بار داشت با جعبه مداد رنگی بازی می کرد که جعبش خورد تو سر من. من دستمو گذاشتم رو سرمو گفتم آخ خ خ !!! و اون اومد و نشست بالا سرمو گفت جی جی (جی جی تو فرهنگ فاطمه همون دالیه!)!! بعد هم تند و تند شروع کرد به بوس کردن سرم.

حدود دو سه هفته ای هست که بوس کردنو خوب یاد گرفته.اوایل اول لباشو می چسبوند به صورتموبعد صدای بوس کردنو در میاورد مثل رعد و برق!(که اول برقش می یاد بعدصداش ).

ولی حالا هر جفتشو هم زمان انجام می ده.اینم از اون کاراشه که خیلی به آدم حال می ده.

وقتی باباش می ره نماز بخونه اونم می ره سر جانماز بابا و عمود بر قبله می شینه. وقتی بابا دو بار می ره سجده و پا می شه حالا نوبت فاطمس که دو بار بره سجده. سجده رو هم خوب بلده .رو دو تا زانوهاش خوب خم می شه و پیشونی شو می ذاره رو مهر و پا می شه. جالبه که قبلا لپشو می ذاشت رو مهر بعد خودش کشف کرده که باید پیشونی شو بذاره.

بعدشم این که تا من می یام سفره رو پاک کنم دستمالو از من می گیره و خودش شروع می کنه به پاک کردن سفره. بعضی وقتا هم که دستمال کاغذی، چیزی رو زمین باشه بر می داره و شروع می کنه به پاک کردن فرش!

حالا در مورد حرف زدنش: موقع ناز کردن قبلا می گفت ناسی. ولی حالا همش می گه ناسی دادا ناسی دادا. موقع تاب بازی کردن هم به جای تاب تاب عباسی می گه آدا دادا عباسی آدا دادا عباسی! اصلا تا می ریم پارک و از دور تابو می بینه شروع می کنه به خوندن. یه چیز بامزه و خنده دارم اینه که اصولا هر چیزی رو که ببینه حرکت نوسانی داره شروع می کنه به خوندن این شعر حتی اگه اون چیز یه نخ نازک کوچولو باشه. یه بار دیدم داره برا خودش همینجوری می خونه آدا دادا عباسی. رفتم ببینم برا چی داره می خونه دیدم یه نخ کوچولو از پیشبندم آویزونه اونو گرفته و تکون می ده و براش تاب تاب می خونه.

کلمه های دیگه ای که یاد گرفته: ایو(الو)، بیه (بله)، سَیم (سلام)،عیی (علی)، عسیس (عزیز)، نیو(نرو)، پیسی (پیشی) و ...

یه کار بامزه دیگه ای که تازه یاد گرفته الکی گریه کردنه. تا می گی فاطمه الکی گریه کن دستشو می ذاره رو چششو 2 ثانیه الکی گریه می کنه. بعضی وقتا هم الکی می خنده. یعنی در حالی که خندش نمی یاد الکی خودشو به خنده می زنه و یه صدا های بامزه ای از خودش در می یاره.فیگورا و قیافش که دیگه بماند...

دو سه روزی هم هست که اخم کردنو یاد گرفته.تا بهش اخم می کنی و می گی فاطمه اخم کن ابروهاش به شکل یه هشت خوشکل در می یاد و چشاش اون زیر میرا قایم می شه!!

خلاصه این که دیگه از دست کارا و حرفای این دختره ما کف کردیم.

دختر خالشو که دیگه خدا نکنه ببینه (خاطره رو می گم) هزار ماشالا خیلی باهم خوبن. وقتی همو می بینن یک قربون صدقه ی هم می رن که نگو.این اونو بوس می کنه اون اینو بغل می کنه ، این اونو ناز می کنه بعدشم کلی به زبون خودشون با هم اختلاط می کنن.

خوب ،حالا به قول بعضی از دوستان برا این که فاطمه چش نخوره یه چن تا هم ضد تعریف ازش بکنیم:

ببخشید بی ادبیه !!!!!!! ولی از دست این دختره ما یه دستشویی هم نمی تونیم با خیال راحت بریم!!! شده دُم من.هر جا می رم دنبالمه. می رم اتاق می یاد اونجا ،می رم آشپزخونه می یاد اونجا، می یام تو حال اونم می یاد و خدا نکنه که بخوام برم دسشویی می یاد پشت دردستشویی و انقده داد و هوار می کنه که فک کنم همه ی در و همسایه ها می فهمن من کجام !!!!!!!!!!!!!

دیگه این که دشمن ظرف شستنه تا می خوام برم سراغ ظرف شستن می یاد و از من آویزون می شه و هی می خواد بغلش کنم. ولی گوش شیطون کر جارو زدنو دوس داره. وقتی جارو برقی رو روشن می کنم دور اون می چرخه و واسه خودش شعر می خونه.

شعراش متونش فرق می کنه ولی همش بر وزن همون تاب تاب عباسیه.مثل اینا : نا نا نانانا، یا لَ لَ لَ لَ لَ !

خوابشم خیلی سبکه و قتی خوابه فقط می شه کارای خیلی بی سر و صدا کرد.

یکی از کاررای خیلی عجیب و غریبش اینه که وقتی چیزی رو از دستش بگیریم و عصبانی بشه یا با دست میزنه تو سرش یا سرشو می کوبه به هرجایی که دم دستش باشه.

البته من سعی می کنم هیچ وقت در این حد عصبانیش نکنم.ولی خیلی در عجبم .آخه بابا فاطمه ترک طباطبایی هم نیست که بگیم بی خیال طبیعیه ! چون فقط از طرف مادری ترکه !

اصلا نمی فهمم که چه جوری و از کجا این کارو یاد گرفته.

یه خصوصیت دیگشم که کمی منوخسته می کنه اینه که همش دوس داره بغلش کنیم و ببریم پای ویترین. فرقی هم نمی کنه که ویترین اسباب بازیهای خودش باشه یا ظرف و ظروف مامانی یا میز تلویزیون.جالبم اینه که معمولا چیزی از توشون بر نمی داره و فقط دوس داره اونا رو تماشا کنه.

به طرز خفنی هم عاشق تبلیغات تلویزیونه . تا تبلیغات یا برنامه هایی که شعر و آهنگ دارن پخش می شه می ره می چسبه به تلویزیون و میخ می شه تا اون تموم شه. در نتیجه ما هم مجبوریم زیاد تلویزیونو روشن نکنیم . راستش کمی نگرانم که نکنه چشاش ضعیف شه.

خوب دیگه فک کنم برا امروز بسه. خیلی حرف زدیم.

در مورد عسکا هم هنوز عسکای جدیدش به دستمون نرسیده و دوباره از عسکای مهر ماه می ذارم.

 

                 

                                                  نیمه اخمو !!!

 

           

                                            در حال انتخاب غذا !

 

           

                                                سوسول قرتی !

 

            

                                                       جیییییییگر.


سه‌شنبه 24 آبان‌ماه سال 1384
خبرای جدید

  

   

بنام خدای خوب و مهربون

سلام.خوبین؟

نماز و روزه های شونصد روز پیشتون قبول !

بازم انقد ننوشتم که مطالب کلی رو هم انباشته شده و نمی دونم از کجا باید شروع کنم.

خوب می ریم سراغ اهم اخبار:

- به گزارش خبرگزاری ترک پرس فاطمه جونم بالاخره راه افتاد. البته هنوز کمی زمین می خوره و کاملا اوستا نشده.

- خبر دیگه این که گل دخترم کلی کلمه ی جدید یاد گرفته. چن روز پیش داشتم اتاقو مرتب می کردم که دیدم اومده پشت سرم و هی میگه: گاشگ گاشگ. فک کردم اینم از اون کلمه هاییه که از خودش اختراع کرده. برگشتم پشت سرمو نیگا کردم دیدم رفته آشپزخونه یه قاشق کوچولو برداشته و هی میگه گاشگ. کلی شاخم در اومد .آخه تا حالا این کلمه رو باهاش کار نکرده بودم و خودش از تو حرفای ما یاد گرفته بود.

- یه کلمه ی دیگه که تازه یاد گرفته اینه: گوده.اگه گفتین یعنی چی؟ خوب معلومه دیگه یعنی گوجه.دیروز تو آشپزخونه داشت کمی نق میزد.گفتم فاطمه چی می خوای؟ گوجه؟

و اون یه دفه گفت :گوده. و من بازم کلی ذوق مرگ شدم .چون این کلمه رو هم برای اولین بار بود که می گفت.

- کلمه های دیگه ای که فاطمه یاد گرفته:

عمو، دایی، عباس، موس (موش)، آده (آره)، باسه (باشه)، عمو مسن(عمو محسن)، ممس(محمد حسین)،آینه، دیس(جیش)....

کلمات تکامل یافته:

نازی: اوایل می گفت: نانا بعد نانی و حالا ناسی

عباسی:اول می گفت عباد بعد عباجی و حالا عباسی

کلماتی که از خودش اختراع کرده:

بوده بود، دبوی، ساداپ، آهودا، مویام و ....... هر کی معنی اونا رو فهمید به ما هم بگه!

- از دیگر شیرین کاریهای فاطمه که منو کشته اینه که گوشی بی سیمو برمی داره و به تقلید از من شروع می کنه به راه رفتن و حرف زدن. جالبیش اینه که همیشه هم با باباش حرف میزنه چون تا گوشی رو می گیره دستش اولین کلمه ای که میگه اینه : بابا ...... بعد هم کلی شروع می کنه به زبون خودش حرفای عجیب وغریب زدن. انقد هم جالب و آهنگین حرف می زنه که آدم فک می کنه داره حرفای معنی دار میزنه.خیلی وقتا خیلی ها ازم می پرسن چی میگه (ای که الان گفت یعنی چه؟!!!) ومن جواب میدم والا خودمم نمی دونم !

- آهان راستی یه خبرو یادم رفت بگم. اواسط ماه رمضون من و بابایی طی یک اقدام ناجوانمردانه موهای فاطمه رو از ته زدیم. کلی جیگرم براش کباب شد. بیچاره انقد گریه کرد که یه وقت دیدم صداش دیگه در نمی یاد. نیگا کردم دیدم از بس گریه کرده خوابش برده. می دونم الان تو دلتون می گید ای بی رحما. منم اون روز خیلی غصه خوردم ولی خوب این نیز بگذشت... حالا سرش کم کمک جونه زده و موهاش داره در می یاد !

- از جمله ی کارای باحال دیگش چشمک زدنه. تا می گی فاطمه چشمک بزن دو تا چشاشو با هم می بنده و باز می کنه.انقده بامزه می شه که آدم دلش می خواد هلپی قورتش بده.

- دیگه این که یه خرگوش کوچولو داره که خیلی دوسش داره.وقتی پیشش باشه اونو محکم بغل می کنه به خودش می چسبونه و تکونش می ده. بعضی وقتا هم پیرهنشو کمی میزنه بالا و اونو می چسبونه به شکمش و می گه : مَمََ وبه عروسکش شیر می ده !!!

خوب دیگه خبر بسه .حالا یه داستان باحال و عشقولانه:

چن شب پیش کمی فشارم افتاده بود و زیاد حال نداشتم. گفتم فاطمه بیا بریم لالا کنیم. مامان مریضه. بعد رفتیم رو تخت که بخوابیم. کمی باهاش ور رفتم بلکه بخوابه و بذاره استراحت کنم.ولی فایده نداشت چون معمولا زود تر از 12-1 نمی خوابه. بی خیالش شدم برگشتم به پهلو خوابیدم طوری که پشتم به فاطمه بود. بعد چن لحظه دیدم داره دستشو می کشه رو سرمو می گه: ناسی ناسی(نازی). بعدشم صورت کوچولوشو گذاشت رو صورتم و دستشم انداخت دور گردنم. دلتون بسوزه. اگه بدونین وقتی یه نی نی آدمو ناز میکنه چقد کیف داره. خوش به حال خودم و بقیه ی مامانا !!!

خوب دیگه فک کنم برا امروز کافی باشه.خیلی اخبارمون زیاد شد.

                                   

                     

 

 

                     

                           اینا عکسای فاطمه تو شماله که اوایل مهر رفته بودیم.

 


چهارشنبه 23 شهریور‌ماه سال 1384


من و دخترم بعد از یه غیبت صغری

به نام خدا

بازم سلام.خوبین؟

چه خبر از کجا؟

نمی دونم اگه این اینترنتم نبود چی کار باید می کردم؟!

آخه من از اون آدمایی بودم که تو دوران دانشجویی صبح با شاطرا از خونه در می یومدم و شبم  دیروقت بر می گشتم خونه!
هر جا یه سرکی می کشیدم و صب تا شب ۱۰۰ بار کل دانشگاهو گز می کردم.

تازه فقط هم که دانشگاه نبود شونصد جا دیگه هم می رفتم.

اون موقه ها تصور همچین زندگی که صبح تا شوم بشینم خونه و پای گاز پیاز داغ سرخ کنم و با اقدس خانم سبزی پاک کنم و  ...برام خنده دار و از محالات بود.  

ولی حالا منم برا خودم یه پا اقدس خانم شدم. کی فکرشو می کرد که من  خانم فلانی یه روزی روزگاری بشینم تو خونه و ترشی درست کنم و آب غوره و آب لیمو بگیرمو ...
بی خیال ! راستی به قول اون آقاهه چاییتونو خوردین؟(ناتاشا خانومو می گم!)

کمی از این وضعیت خسته شدم.ولی اینم بگم که اصلا پشیمون نیستما چون خدا بهم یه فرشته کوچولو داده که هر موقه خسته میشم کلی رفرشم می کنه.

 راستش یه چند وقتیه به فکر سر کار رفتن افتادم.

ولی اون کار یکه من می خوام احتمالا هنوز از مادر متولد نشده. یه جایی که محیطش خوب باشه و کارش با روحیات من سازگار باشه.یه مهد خوب داشته باشه که بتونم زود زود به فاطمه جونم سر بزنم سرویسم داشته باشه و حقوقشم خوب باشه.

اگه سراغ داشتین خبرم کنین.ترجیحا تو شرکت نفتم باشه بهتره !!!

خوب حالا فاطمه:

فاطمه اول رجب یک سال قمریش تموم شد.و 13 رجبم یک سال شمسیش تموم شد.

یه تولد کوچولو هم براش گرفتیم . جاتون خالی، خوش گذشت.

کلی دخترم جیگر و خوردنی شده. رور به روزم به تعداد خواستگاراش دارن اضافه می شن.

خدا رحم کنه .

فاطمه بچه هارو خیلی دوس داره.مخصوصا اگه چن سالم از خودش بزرگتر باشن.

محمد حسینم خیلی دوس داره.محمد حسین پسر خاله ی فاطمس که الان 3 ماهشه.

هر وقت اون می بینه کلی ذوق می کنه و می خواد نازش کنه  و هی می گه نا نا ( نازی!)  .

ماما ، بابا، نی نی، نانا (نازی)، به به ،توتویه(توتوله)، هاپی(هاپو)، آب، آب بده، جو جو،‌‌‌‌‌‌‌

نه ، د د عبود(تاب تاب عباسی) ، تو(توپ) ، گو (گل) ،  آب باد(آب بازی) ، آبا (همون بابا ) و..... از جمله کلمه هایی هستن که فاطمه یاد گرفته .

فاطمه عاشق  تاب و چرخ سواریه . تا سوار تاب میشه سریع شروع می کنه به شعر خوندن: دو د عبود(تاب تاب عباسی!)

 باباش اخیرا ه تو خونه یه تاب باحال  براش درست کرده که کلی باهاش حال می کنه.اگه شد عکسشو بعدا می ذارم.

آخه این تاب واقعا دیدن داره!(کریری که از سقف به جای لوستر با یه طناب دراز آویزون شده!)

دیگه این که گل دختر تنبلم هنوز راه نمی ره ولی خیلی دوس داره که دستشو بگیریمو راش ببریم.

ما مامان و بابای تنبلم که زیاد باهاش کار نمی کنیم که راه بیفته.

آخرشم این که فاطمه خیلی بد غذاست و تقریبا می شه گفت هیچی نمی خوره . اگه کسی تو این زمینه تجربه ای نصیحتی چیزی داره زود بگه و یه مادر و دخترو از غصه نجات بده !!!!



 
    
  این عکس گل دخترم تو ۱۱ ماهگیه.هرچند الانم که تقریبا ۱۳ ماهشه فرق زیادی نکرده.


پنج‌شنبه 23 تیر‌ماه سال 1384


بنام خدا
سلام.
خوبین؟ ما هم خدا رو شکر بد نیستیم.
راستش انگیزم برا نوشتن کمی ضعیف شده. خودمم نمی دونم چرا؟!
فک کنم کم کم بهتره در اینجارم تخته کنیم بره.
نظر شما چیه؟

شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1384

چن تا مطلب نامربوط به هم !

اولا : چرا ما آدما اینجوری هستیم که قدر هر چیز یا هر کسی رو در نبود اون چیز یا اون شخص می فهمیم؟
ولی وقتی که اون چیزو داریم یا اون شخص کنار ماس حواسمون نیست که باید قدرشو دونست؟
منم تا یکی دو هفته پیش که تلفنمون وصل بود و من همش گر و گر به اینترنت وصل می شدم و به این و اون زنگ می زدم هیچ حواسم نبود که ...
ولی وقتی نزدیک یه هفته ده روز تلفنمون قطع شد تازه دوزاریم افتاد که ای بابا عجب رفیق شفیقی داریم و قدرشو نمی دونیم.
بعدشم یه فاتحه برا گراهام بل فرستادم و گفتم خدا بیامرزتت که اگه تلفنو اختراع نکرده بودی معلوم نبود کی اختراعش می کرد؟!!!!!
ثانیا : تو این ماه خرداد چقدر ترافیک مناسبت هست ! 
اولین و مهمترینش 1 خرداده.
اگه گفتین چه مناسبتیه؟ خوب معلومه دیگه : سالگرد ازدواج من و پدر بچه هاس !!!
2 و 3 و 14و 15 خردادم که خودتون می دونید .
 علاوه بر اینا 3 تا مناسبت دیگه هم تو تقویم ما اضافه شده: 6 خرداد 84 یعنی دیروز، روز به دنیا اومدن پسرخاله ی فاطمه (پسر خاله زهرا) و 7 خرداد 84 یعنی امروز روز به دنیا اومدن اون یکی پسر خاله ی فاطمه (پسر خاله خدیجه).
چقد حال می ده که آدم طی 2 روز متوالی صاحب دو تا پسر خاله بشه. اونم نه از یه خاله بلکه از 2 تا خاله ی مختلف !
ثالثا : یه مناسبت دیگه ی 6 خرداد خجسته سالروز چهار دست و پا رفتن فاطمس. این روز عزیز و این عید بزرگو به همه عزیزان تبریک و تهنیت و شاد باش عرض می کنم!!!.
از دیروز فاطمه شروع کرده به چهار دست و پا رفتن و من و بابایی کلی ذوق مرگ شدیم. هر چند نسبت به سنش که 9 ماه و 9 روزه شاید کمی هم دیر شده باشه و دیگه ذوق مرگ شدن نداشته باشه . ولی خوب دیگه ما مامان بابا های ندید بدید تا یه حرکت جدید از بچمون می بینیم زودی حالی به حالی می شیم وکلی براش غش و ضعف می ریم .
رابعا : کی گفته هر موقه یه چیزی مینویسم باید چن تا عکسم بذارم؟ پس این دفه عکسی نمیذارم. شما هم بری این که تو خماری نمونید با همون عکسای قبلی حال کنید تا بعد.شاید بعدنا دلم سوخت و یه عکسی گذاشتم.
فعلا.


   1       2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 165446


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها